بوی سیب
۲۲ اسفند روز شهدا
باز مثل هرشب كسلم قصه نشسته رو دلم
ميگن بازم شهيد مياد يه عالمه خيلي زياد
دسته گلاي بي زبون گمشده هاي بي نشون
يه ذره خاكسترشون دو حلقه انگشترشون
يه تيکه استخون سر يه شاخه گل يه بال پر
يه دکمه پيرهنشون يه ذره خاک تنشون
تابوتاي يه اندازه تو هرکدوم يه سربازه
ابره که بر تن مي زنه باده که شيون ميزنه
تابوتا خيس آب ميشن دسته گلا خراب ميشن
مي پيچه تو شهرو دهات عطر سلام و صلوات
اي مادراي مهربون ، بچهاتون بچهاتون
دسته گلائي که داديد به کربلا فرستادين
حالا با تابوت امدن با بوي باروت امدن
سرندارن پاندارند چشم تما شا ندارند
مادرا از خدا مي خوان با گريه و دعا مي خوان
تابوتاشون رو باز کنند بچهاشون رو ناز کنند
هرکجا اسفند و دود تاکور بشه چشم حسود
اما بوي عجيب مياد بو کني بوي سيب مياد
ميگن کسي که پا بشه زائر کربلا بشه
سربه بيابون بزارند توعاشقي جون بزارند
انجا که آفتاب ميشينه باغ گل سيب مي بينند
بچهاي نجيب من باغ گلاي سيب من
رو عشقتون پا نزاريند حسين تنها نزاريند
كه مي داند؟ كه ميبيند؟ زچشم كودكان باران؟
كه ميپرسد چه بيماري دارد او؟
كه از ياران چه مي خواهي ؟ چه داري انتظار از ما؟
كه مي پرسد ز حال كودك غمگين؟؟
كه مي پرسد ز حال آن كه دارد آرزو هايي؟
كه ميپرسد ز حال گل كه پر پر گشت بي مادر؟
كه نوشيد آن شرابي را كه طعمش بود بي بابا؟
كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟كه مي داند چه مي گويم؟
كه مي داند چه مي جويم؟ چه مي خواهم؟ چه مي دانم؟
كه مي داند كه بعضي ها ميان پول مي غلتند و از آن مست مي گردند؟
كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما در تب و تابند؟
كه مي داند كه بعضي ها ميان كوچه مي خوابند اما بر تو مي تابند؟
كه مي داند زحال آنكه مي سوزد ز بيكاري؟
كه انديشد به حال آنكه مي ميرد ز بيماري؟
بلي اي دوستان من دلم پر گشته از حرفي كه در خود حرف ها دارد.
بلي اي دوستان من دلم مي سوزد از قلبي كه در خود برف ها دارد.
و مي خواهم بگويم كه :
دلم مي سوزد از قلبي كه مهرش را دهد بر باد.
كه مي بيند يتيمان را؟ و بركت هاي باران را؟
كه مي خواهد ببيند؟! آه.
تو اي در اوج. اي مردي كه دستت باز مي باشد چرا كردي فراموشم؟
چرا كردي؟!!!
كه مي پرسد؟ چه مي خواهم بگويم من؟
كند اصلا بگو فرقي؟؟؟
اي بهترين بهانه براي گريستن غمگين ترين بهانه براي گريستن
لوح غم وکتيبه درد است اي عزيز آن سنگ بي نشانه براي گريستن
قبر ا مام صادق وقبر ا مام حسن درخلوت شبانه براي گريستن
با وسعت غم حسن، مي خواهم از خدا يک دشت بي کرانه براي گريستن
ياد رواق وگنبد پر نور، يا رضا خا موشي بقيع بهانه براي گريستن
(خادم) بگو زغربت شبگاه در بقيع يک شعر عاشقانه براي گريستن
راهنما رفت ولي راه هنوزهست
تقديم به خاتم پيامبران حضرت محمد(ص)
غزل واره پايان ديوان نبوت
خرد آن پايه ندارد كه براو پاي گذاري بختياري تو و برمركب اقبال سواري
چون توان درتورسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن نورپايي كه چنين بادگران فاصله داري
ليله القدروصال توچه فرخنده شبي بود تاچه ديدي كه چنين مستي وپرشورو شراري
شعله درخرمن تاريكي تاريخ فكندي چشم بيدارزمان بودي وخسبيده به غاري
ازاشارات تو روشن شده چشمان بشارت طرفه فانوسي و اويخته برطرفه مناري
نه دل من طرب الود نگاه ونفس توست ازنگاه ونفست حق به طرف امده اري
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم كيميايي است سعادت زفتوحات توجاري
اي غزلواره پاياني ديوان نبوت حجت بالغه شاعري حضرت باري
دولتي!اختراقبال بلندي كه بخندي رحمتي!سينه ابستن ابري كه بباري
شاه شمشاد قدان خسروشيرين دهناني كوثرخلد نشان سدره ي معراج تباري
مژده يي اخترسعدي جرسي نعره رعدي افتابي سحري خنده صبح شب تاري
يوسفستان جمالي هنرستان خيالي شكرستان وصالي زشكرشور براري
روح عشقي هنري خورخرابات طهوري نفحات شب قدري نفس سبزبهاري
همه اقطارگرفتي همه افاق گشودي به جهادي و مدادي و كتابي و شعاري
توسن تجربه اي فاتح افاق تجرد درشب واقعه راندي زمداري به مداري
زسوادي به خيالي زخيالي به هلالي پاي پرابله جبريل توچالاك سواري
بال دربال ملائك به تماشاي رسولان طائرگلشن قدسي تو و خود عين مطاري
به تجمل بگذ شتي به جلالت بنشستي برچنان خوان كريمي و چنان خيل كباري
ميهمان حرم سترو عفاف ملكوتي درتماشاگه رازي وتماشاگر ياري
باظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان مهربان باش چوبرحمل امانت بگماري
تو براركان شريعت نزدي سقف معيشت سيرچشمي تو رسالت به تجارت نشماري
به خدايي كه تو را شاهد سوگند قلم كرد كه حريفان قلم رابه فقيهان نسپاري


